تبليغاتX
زن سرخپوست

زن سرخپوست

این دیالوگ از کتاب یک عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی برایم بسیار آشناست.تفکر همان تفکر است مکان وقوع گرچه تغییر می کند.

مکان:زیر پله       عسل در حین فروش کتابهای کتابخانه ی شوهرش

-خواهر این کتابها چیست که می فروشی؟

-برادر من دیگر مارکسی نیستم.اما این کتابها را نباید سوزاند یا تبر زد.به درد محققان و دانشجویان میخورد.

-هیچ کتاب دیگری به درد محققان و دانشجویان نمی خورد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:29  توسط زن سرخپوست  | 

دنیای این روزهایم خالی بی انتهاییست.خالی از چیزهایی که باید باشد و سرشار از چیزهایی که نباید باشد.من سرگردان، در دریایی که غرقم می کند و در اعماقش کشتی غرق شده ایست که سالهاست از یاد رفته و عمق تنهایی اش آنقدر عظیم است که ماهیان از شومی اش فرار می کنند و قلمرو ممنوعه ایست برای بچه ماهی های کنجکاو که گاه گاهی سرک می کشند به انزوای همیشگی کشتی شکسته ای که بزرگترها نحسی ابدی می نامندش.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:10  توسط زن سرخپوست  | 

من رانده ز میخانه ام از من بگریزید
دُردی کش دیوانه ام از من بگریزید
در دست قضا جان به لب و دیده به مینا
سرگشته چو پیمانه ام از من بگریزید
آن شمع مزارم که ره انجمنم نیست
مهجور ز پروانه ام از من بگریزید
بر ظاهر آباد من امید مبندید
من خانه ی ویرانه ام از من بگریزید
دیوانه ی زنجیر هوس های محالم
افسونی افسانه ام از من بگریزید
آن سیل جنونم که به جان آمده از کوه
بنیان کن کاشانه ام از من بگریزیزد
زآن روز که دل مرد و عطش مرد و هوس مرد
من از همه بیگانه ام از من بگریزید

ترانه سرا:شهرآشوب

این ترانه ی احمد ظاهر عجیب با حال و هوای این روزهایم عجیبن است میخواستم چندخطی بنویسم ولی تمام حرفهایی که میخواستم بگویم را کلمات این ترانه سالها پیش گفته...

حال من خوب است اما تو باور نکن

                                                 ((سید علی صالحی))

 

                                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:2  توسط زن سرخپوست 

دوستي دارم كه از قضا از قبيله ي ذكور است اما هيچ گاه جنسيتش را حس نكرده ام.در روابطمان انسان بودن بيش از هر چيز رعايت مي شود و احترام متقابلي كه اتفاقن باعث مي شود صميميتمان بيشتر شود.دوست من انساني ست بسيار مبادي آداب و اهل مطالعه،و اين انس با كتاب بيشتر از هر چيزي پيوندمان مي دهد.گاهي عجيب مي شود مثلن خيلي اوقات شده كه چراغ روشن مسنجرم را مي بيند و دم نمي زند.يا جواب سلامم را نمي دهد اما اين ها هيچ كدام باعث نمي شود كه دوستش نداشته باشم.دوستم رفتارهاي دوگانه ي عجيبي دارد اما از كنارهمه ي اين چيزها به سادگي مي گذرم چرا كه معتقدم دوستم شايسته ي افكار منفي نيست.دوستم با مردان قبيله اش فرق دارد.اهل دروغ نيست.برخلاف ديگر هم جنسانش اصلن نمي داند كه بازي با احساسات عجيب بازي دلپذيريست كه حس غرور را در يك مرد القا مي كند.دوستم هميشه با من مثل يك دوست واقعي رفتار كرده.از شما چه پنهان گاهي افسوس خورده ام كه چرا زودتر او را نشناخته ام به قول آن نويسنده ي فقيد يك عاشقانه ي آرام آدم ديگران را دير مي شناسد خود را ديرتر..شايد اگر زودتر..بي خيال،جسارت آن هم نسبت به رفيق؟اين رفيق تكيه كلام دوستم است.دوستم تكيه كلامهايي دارد كه خاص اوست.اگرچه ديگران هم ممكن است آنها را بكار ببرند اما انگار تنها با لحن اوست كه معنا پيدا مي كنند.با او بود كه فرصت آشنايي با تانترا را پيدا كردم و فهميدم مي توان از همه چيز لذت برد.امشب هرچند از زير روسري اما جريان سكرآفرين هوا را حس كردم.احساس سرشاري بود كه شايد هيچگاه تجربه نكرده بودم و آن لحظه عجيب آميخته شد با حس كردن حضور دوستم.طاقت نياوردم و با اس ام اس تجربه ي امشب را به او اطلاع دادم.هرچند اس ام اس بي پاسخي بود اما من به اين چيزها اهميت نمي دهم مهم نيست كه دوستم گاهي در جواب حرفهايم هيچ نگويد مهم بودن و نفس كشيدن اوست و اينكه عجيب دوست خوبي ست برايم و عجيب متفاوت است با مردان قبيله اش.دوستم جمله ي بسيار با معنايي دارد و آن اين است:

صمیمیت به معنای زیر پا گذاشتن مرزها نیست. وقتی با یک نفر صمیمی شدی ازت انتظار میره که خط قرمزهاشو بهتر بشناسی و بیشتر رعایت کنی

با دوستم خصوصيات و علايق مشترك زيادي دارم.اما اين خصوصيات مشتركمان نيست كه باعث شد از او بگويم.صادقانه بگويم در زندگي ام انسان خيلي كم ديده ام و رفيق معناي واقعي انسان بودن است.

دنيا خوشست و مال عزيزست و تن شريف

ليكن رفيق بر همه چيزي مقدم است.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:36  توسط زن سرخپوست  | 

گاهی شده که آنقدر به وقوع چیزی ایمان داشته ام که یک نیروی درونی قدرتمند دائما در گوشم ندا داده است که ایمان داشته باش.محقق می شود.گرچه رگه هایی از تردید احاطه کرده چشمانم را در نگریستن به عاقبت ماجرا اما این اطمینان آنقدر قوی بوده که به تردیدهایم بخندم.اما وقتی زمان می گذرد و ساعت چندین بار می نوازد و زمان وقوع آن حادثه فرا می رسد این اطمینان به بهتی سنگین تبدیل می شود.من می مانم و آوار رویاهایم.چشمانم را می بندم و زیر دوش می روم بی آنکه فکر کنم یا اینکه بخواهم در جستجوی علت باشم.اتفاق افتاده است و حاصل آن اتفاق طبق پیش بینی های تو نبوده.مطمئن بوده ای که عاقبت کار باید چیزی جز این می شد اما نشده است.بارها تجربه کرده ام این بهت و ناباوری را.مهم نیست که پیش بینی هایم مطابق با واقعیت در نیامده اند.چیزی که آزارم می دهد این است که دیگر نمی توانم حتی نسبت به بدیهی ترین وقایع رخ نداده ی زندگی ام ایمان داشته باشم.ترجیح می دهم که خط بطلان بر باورهایم بکشم تا بهتی چنین تلخ همچون بغضی گلویم را نفشارد.با تردید زیستن هزاران بار بهتر از مبهوت شدن است.

پ.ن:

ما ز آغاز و ز انجام جهان بیخبریم            اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است.

   کلیم کاشانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:21  توسط زن سرخپوست  | 

خیلی وقت بود که میخواستم درباره ی بدون دخترم هرگز بنویسم اما مسائلی مانند بی حوصلگی تنبلی و صدالبته دغدغه های روزمرگی دست به دست هم دادند تا تاریخ نگارش این مطلب با درگذشت دکتر بزرگ محمودی مقارن شود.برخلاف آنچه رسانه های داخلی همواره این فیلم را به آن متهم کرده اند یعنی همان پیشوند آشنای ضد ایرانی هر بیننده ی منصف و آشنا با فرهنگ ایرانی به روشنی در می یابد که برخلاف ادعاهایی از این دست بدون دخترم هرگز نه تنها یک فیلم ضد ایرانی نیست بلکه به دلیل آشنایی و درک کامل و جامع از آنچه سنت و فرهنگ ایرانی می نامیم باید به عوامل و سازندگانش تبریک گفت.برای آن دسته از خوانندگان این مطلب که ممکن است این فیلم را ندیده باشند مختصری راجع به آن توضیح می دهم:

بدون دخترم هرگز فیلمی بر اساس یک داستان واقعی به قلم خانم بتی محمودی همسر دکتر بزرگ محمودی ست که پس از ۱۸ ماه اقامت اجباری در ایران به همراه دخترش مهتاب موفق به فرار به کشورش امریکا می شود و خاطراتش را در کتابی با این عنوان انتشار می دهد که بعدها در سال ۱۹۹۱ فیلمی بر مبنای آن به کارگردانی برایان گیلبرت ساخته می شود.سالها پیش این کتاب را که در ایران نیز منتشر شده خواندم.مترجم در جای جای کتاب از طریق پاورقی به روشن ساختن اذهان عمومی مبادرت ورزیده و توضیحاتی را مبنی بر کذب بودن ادعاهای بتی آورده است که البته بدون وجود این پاورقی ها چنین کتابی هرگز شانسی برای انتشار در داخل ایران نداشت.به جرات می توانم بگویم که ۹۰ درصد فیلم به قدری برایم به عنوان یک زن ایرانی ملموس و باورپذیر بود که لحظاتی از فیلم را همپای بتی اشک ریختم.تبدیل شدن دکتر بزرگ محمودی پس از ورود به ایران از یک شخص متجدد و مدرن به مردی به شدت مطیع فرهنگ دیکتاتوری حاکم بر خانواده های سنتی ایرانی و حتی مسخ اندیشه هایش همه و همه ما را به یاد این حقیقت می اندازد که این جغرافیاست که بخشی از شخصیت باورها و اعتقادات هر انسانی را می سازد.صحنه ی برخورد گشت ارشاد با بتی به جرم بیرون بودن بخشی از موهایش از زیر روسری بی شباهت به برخوردهای چندسال اخیر گشت ارشاد و طرح ارتقای امنیت اجتماعی نیست.البته کسانی که سنشان اقتضا می کند بی شک برخوردهای شدید اوایل انقلاب را نیز به خاطر دارند.اما برای من به عنوان یک نسل سومی این صحنه از  فیلم تداعی گر طرح ارتقای امنیت اجتماعی و مهرورزی های بی دریغ دولت مهرورز است.همان دولتی که قبل از انتخابات و تنها برای کسب آرای مردم در برابر دوربین رسانه ها قرار می گیرد و می گوید که مشکل کشور چند تار موی جوانان نیست.و چند صباحی بعد از همین چند تار مو طنابی ساخته می شود برای اعدام شعور و شخصیت یک انسان و بدتر از همه رواج دروغ گویی در ابعادی گسترده تا جایی که بیم آن می رود که دروغ در جامعه به ارزش تبدیل شود.

خنده های بتی و مهتاب بر سر سفره و چشم غره های مادرشوهر و پدرشوهرش هم موضوع غریبی نیست در جامعه ای که بلند خندیدن زن در معابر عمومی و حتی گاهی در جامعه ی کوچکتری همچون خانواده به نانجیب بودن و هرزگی تعبیر می شود.یک دختر خوب نباید در خیابان بخندد نباید بدود و هزاران باید و نباید دیگر که متاسفانه پرچمدارشان زنان هستند.زنانی با القاب مادر و مادربزرگ که تحت تاثیر فرهنگ مردسالارانه خود نیز به این باور کذب رسیده اند و تربیتشان در جهت پیشبرد اهداف مردانی ست که عمری آنان را استثمار کرده اند.عمق این فاجعه را زمانی درک می کنیم که متوجه می شویم این دست زنان تنها ظاهری زنانه دارند و درواقع مردانه می اندیشند و عمل می کنند.تاجایی که حتی به هم جنسانشان در کسوت هایی نظیر پزشک  نماینده ی مجلس و....به دیده ی تحقیر می نگرند.

چنین جامعه ای هرگز در آینه به سیمای خود نمی نگرد و سالهاست که آینه ها را می شکند.وقتی هم که اثری در قالب فیلم-کتاب-عکس یا هر چیز دیگری آینه وار سیمای راستین این جامعه را می نمایاند چاره ای نیست جز دست به دامان القاب شدن و استفاده از پیشوند هایی مثل ضد دین-ضد مذهب-ضد ایرانی برای شکستن این آینه ها.

این روزها دولتی که در تمام ۴ سال به قدرت رسیدنش از هیچ تلاشی برای اعمال سهمیه بندی های جنسیتی و به حاشیه راندن زنان دریغ نکرده یکباره در اقدامی عجیب ۳ وزیر زن را معرفی می کند.انتفادات بالا میگیرد نمایندگان مرد به صراحت اعلام می کنند که مردان حاضر به اطاعت از وزیر زن نیستند و حتی خود رییس دولت  انگیزه ی حضور زنان  در کابینه را  تا حد عاملی برای جمع و جور کردن مردان و جلوگیری از بیان جوک های ناموسی پایین می آورد.اما صرفنظر از اینکه این اقدام را باید مثبت و گامی جهت رفع تبعیض علیه زنان دانست یا خیر؟این نکته را نباید از یاد برد که هر حرفی زمانی ارزشمند است و منشا آثار بزرگ می شود که از دهان افرادی آگاه برخاسته باشد.بی شک حمایت از زنان وقتی بر زبان جریان دیکتاتوری جاری شود معنایی جز عوام فریبی نخواهد داشت.زنانی که بارها از اقدامات مردسالارانه و ضد زن حمایت کرده اند.واضح است که تنها مهره هایی هستند برای پیش برد بازی و کمرنگ کردن انتقادات علیه سرکوب زنان و به حاشیه راندن آنان.

زن بودن تنها در جنسیت خلاصه نمی شود.همانطور که امثال فاطمه رجبی از زن بودن تنها خصوصیات فیزیکی را به ارث برده اند.این قبیل زنان بی شک قربانیان خاموش سالها تفکر مردسالارانه هستند.همان تفکری که به هراندیشه و جریان مخالف خود پیشوند ضد ایرانی و ضد مذهب می دهد.و بیرحمانه روح زن بودن را در این زنان به تاراج برده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:52  توسط زن سرخپوست  | 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

 

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1:13  توسط زن سرخپوست 

هميشه اولين ها به ياد آدم مي ماند.اولين معلم..اولين فيلم..اولين نگاه...اولين عشق.

اولين بار سيزده سالم بود كه خواستم عاشق شوم و شدم.عاشق يك پسرك عينكي لاغر با گردني دراز و قامتي بلند.از من سه سالي بزرگتر بود.نه اينكه واقعن با يك نگاه دلم را ببرد.نه.من فقط دلم شعر عاشقانه مي خواست.و وسوسه ي عاشق شدن بالاخره كارساز شد و من خواستم كه عاشق شوم و شدم.پسر همسايه امان بود.گاهي زنگ در خانه امان را مي زد و من در را به رويش مي گشودم.هربار به بهانه اي.يك بار ظرف سمنو.يك بار كارت عزاي فلان فاميلشان.و البته گاهي هم به قصد ديدار با پدرم.هميشه صداي زنگ در را دوست داشتم.به اين اميد كه دستان اوست كه زنگ را مي فشارد.دفترهاي زيادي پشت سر هم سياه شد و نوشتم از احساسم از بي وفايي هايش از اينكه من برايش اين همه شعر گفته ام و او از هيچ كدام خبر ندارد.گاهي گوشي تلفن را بر مي داشتم.شماره ي خانه اشان را مي گرفتم تا صدايش را بشنوم بي آنكه حرفي بزنم.گاهي هم صداي ضبط را بلند مي كردم تا آهنگي كه من در روزهاي فراق گوش مي دادم را بشنود.كودكانه دوستش داشتم.گاهي كه شعرهاي آن روزهايم را مي خوانم از اين همه استعداد شگفت زده مي شوم.نوشته هاي آن روزهايم براي دختري به آن سن و سال ، زيادي بودند.بسيار فراتر از سنم مي نوشتم.مي ديدم-احساس مي كردم.گرچه خودم هم مي دانستم كه دوستش دارم اما هرگز به ازدواج فكر نمي كردم.فقط آرزو مي كردم زودتر ۱۸ سالم شود و او به خواستگاري ام بيايد و من جواب رد بدهم.فقط دوست داشتم بدانم كه او هم دوستم داشته است؟خودش را دوست داشتم اما خانواده اش،ذهنيت و افكارشان را نه.از آن آدم هاي به شدت مذهبي كه دختران و زنانشان را در كيسه گوني مي پيچند و نام اين كار را مي گذارند نجابت.و من كه هميشه روسري ام در حال افتادن از سرم بود.نمي توانستم چنين چيزي را تحمل كنم.تا ۱۷ سالگي دوستش داشتم.۴ سال تمام.اما بعد از آن يك روز تصميم گرفتم كه ديگر دوستش نداشته باشم.۱۸ سالگي سن روياهاي ۱۳ سالگي ام بود اما وقتي ۱۸ ساله شدم فهميدم كه چندان سن مهم و جالبي نيست.هرگز به خواستگاري ام نيامد.دليل اين كارش را هيچ وقت نفهميدم.يعني اينكه مرا دوست نداشت يا ترس از جواب منفي خانواده ام و سرشكستگي خودش بود كه او را از اين كار بازداشت؟

چند روز پيش كارت عروسي اش را برايمان آوردند.با بي تفاوتي به اسم او و عروسش نگاه كردم. كارت را بستم.و تمام روز به احساسي انديشيدم كه ديگر تمام شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:45  توسط زن سرخپوست  | 

بالاخره انتظار به پایان رسید.

 به دنیا آمدی با شادی و اندکی درد.

پروانگی ات مبارک.

 

 راستي  داري چه رويايي مي بيني؟

پ.ن:

نه هر كه چشم و گوش و دهان دارد آدمي ست

بس ديو را كه صورت فرزند آدم است.

سعدي

 

داخل پرانتز:

و تو نمی دانی که چه لذتی دارد که خودت تولدت را تبریک بگویی.میلاد دوباره ی آدمی در هیچ شناسنامه ای ثبت نمی شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:33  توسط زن سرخپوست  | 

تمام کیهان یک لطیفه است.هندو آن را ((لی لا)) می نامد.یک شوخی یا یک بازی و آن روزی که آن را درک کنی خواهی خندید و آن خنده هرگز بند نخواهد آمد.می خندی و می خندی.این خنده در سرتاسر کیهان پژواک خواهد یافت.

                                      اوشو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:23  توسط زن سرخپوست  |